تبلیغات
امام رئوف - معجزات امام رضا ( علیه السلام )

امام رئوف
 
آمده ام شاه پناهم بده
اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّیقِ الشَّهیدِ، صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِیائِکَ

 ماجرایی عجیب و معجزه امام رضا ( علیه السلام )

یکی از تاجران اهل گیلان که بسیار سفر می رفت اینگونه میگوید که ...

در یکی از سفرهایم وارد شهری از شهرهای هندوستان شدم و در آنجا شش ماه کامل سکنی گزیدم ، در همسایگیم مردی زندگی میکرد که تمام وقتش را غم و غصه فراگرفته و همیشه ناراحت و گریان بود ، یک روز که او را چنین دیدم با خود گفتم باید دلیل اندهش را از او سؤال کنم برای همین باب صحبت را با او گشودم ، او ابتدا از بیان حالش امتناع می جست ولی با اصراری که کردم اینگونه حال خود را برایم شرح داد که .....

ای برادر ، ثروتی زیاد در مدت دوازده سال جمع کردم ، انها را به کشتی برده و همراه عده ای برای امر تجارت عازم سفر شدم ، هنگامی که به وسط دریا رسیدیم نسیمی خوش شروع به وزیدن کرد و بیست روز ادامه داشت ، تا اینکه بعد از آن باد تندی وزید و بلائی بس عظیم بر سرمان نازل گردید و کشتی را واژگون ساخت و تمام اموالم همراه کشتی غرق شدند . در دریا همچنان سرگردان بودم و به چپ و راست می رفتم تا اینکه چشمم به جزیره ای افتاد ، کمی آسوده خاطر شدم ، به سمت جزیره رفتم تا به انجا رسیدم ، ابتدای ورودم به سجده رفتم و خدا را شکر کردم ، درجزیره گشت زدم و آن را خالی از جنس بشر یافتم ، در آنجا ماندم و روزها از گیاهان تغذیه میکردم و شبها نیز از ترس حیوانات وحشی به بالای درختان پناه می بردم . حدود یک سال را اینگونه سپری کردم ، از قضا روزی که وضو داشتم عکس دختری زیبایی را در آب دیدم ، سرم را به سمتش چرخاندم و از او پرسیدم : آیا تو از نوع بشر هستی یا از جنّیانی ؟؟؟ و تاکنون مثل او دختری اینگونه زیبا ندیده بودم .

او پاسخ داد : از جنس بشر هستم .

هنگامی که به او نگاه کردم از شرم موهایش را بر روی بدن خود انداخت و به من گفت : آیا از خدا شرم نداری و به چیزی مینگری که خدا ان را بر تو حرام کرده است ؟!!

بسیار خجالت کشیدم.

او ادامه داد و گفت : من یک انسان هستم و سه سال شده که در این جزیره زندگی میکنم ، اهل ایرانم و پدرم نیز ایرانی میباشد ، کشتی ما هنگامی که به وسط دریا رسید شکست و من به این جزیره افتادم .

هنگامی که قصه اش را شنیدم من نیز ماجرایم را برایش بازگو کردم و به او گفتم : اگر کسی از تو خواستگواری کند تو قبول میکنی ؟

جوابی نداد و ساکت شد .

دانستم که راضی می باشد ، به خود تکانی دادم و از درخت پائین آمدم و او را به عقد خود در آوردم . زندگی را با هم آغاز کردیم و بعد از گذشت مدتی خدا دو پسر به ما عطا کرد ، روزهایمان را به خوشی و خرمی سپری میکردیم و از همدیگر بسیار رازی و خرسند بوده در جزیره می زیستیم . تا اینکه فرزندانمان بزرگ شده یکی به سن ۹ سالگی و دیگری به سن ۸ سالگی رسیدند و ما برهنه بودیم ولی موهای بدنمان بسیار دراز شده و بدنمان را پوشانده بودند . روزی گفتم : کاشکی لباس داشتیم و بدنمان را با آن می پوشاندیم و از این حال و رسوایی نجات می یافتیم ، فرزندانم تعجب کردند و پرسیدند : لباس دیگر چیست ؟؟ مگر جایی دیگر غیر از اینجا هم وجود دارد ؟؟؟ جور دیگری هم میشود که زندگی کنیم؟؟؟؟

مادرشان به انها گفت : آری فرزندانم ، خداوند متعال شهرها و مردمان و غذاها و نوشیدنی های بیشماری آفریده است .

فرزندانمان گفتند : پس چرا به شهرهای خود بر نمی گردید ؟

مادرشان گفت : چگونه میتوانیم از این دریا عبور کنیم در حالی که کشتی نداریم ؟

پسرها گفتند : ما کشتی می سازیم ...

هنگامی که مادرشان عزم راسخشان را برای ساختن کشتی دید ، گفت : پس از تنه ی این درخت که نزدیک ساحل است برای ساختن کشتی استفاده کنید .

پسرها بالای کوه رفتند و از آنجا سنگهایی با لبه های تیز و برنده آوردند و شروع به خالی کردن داخل درخت کردند ، و خواب و غذا را بر خود حرام ساخته ، بدون خستگی کار خود را شش ماه ادامه دادند تا اینکه وسط درخت مانند یک لنج خالی شد و مساحتش نیز کفاف دوازده نفر برای نشستن را داشت ، خدا را شکر گفتیم و مادرشان بسیار خوشحال بود . مقدار زیادی از ( فلفل ، دارچین ، عسل ) و هر آنچه که احتیاج داشتیم جمع کرده و به داخل لنج بردیم ، سر طناب لنج را هم به درختی که کنار دریا بود بستیم و منتظر بالا آمدن آب دریا شدیم .... تا اینکه وقت حرکت رسید و لنج روی آب قرار گرفت ، داخلش نشستیم و منتظر حرکتش ماندیم ولی دیدیم حرکت نکرد ، کمی فکر کردیم و به خاطرمان آمد که هنوز طناب لنج را باز نکرده ایم ، یکی از پسرها خواست پیاده شود و طناب را آزاد سازد ولی مادرشان زودتر پیاده شد و طناب را باز کرد ، به ناگاه موجی طناب را از دست مادرشان جدا کرد و لنج را به دریا برد . همسرم که جا مانده بود بسیار غمگین گشت و شروع به شیون و زاری نمود ، هنگامی که از آنجا دور شدیم پسرهایم که از نجات مادرشان نا امید گشته بودند بسیار گریستند و حالمان به مدت هفت شبانه روز اینگونه بود .

به ساحلی رسیدیم و چون برهنه بودیم منتظر شدیم تا شب فرا رسید ، به لطف خدا نوری را از دور دیدم و به سمت آنجا حرکت حرکت کردم و به در بزرگی رسیدم ، در خانه را کوبیدم ، صاحب خانه که تاجری یهودی بود بیرون آمد ، مقداری از فلفل های قرمز را به او دادم و در مقابل مبلغش از او لباس و رختخواب گرفتم ، از سیاهی شب استفاده کرده و خود را به فرزندانم رساندم ، با ان لباسها خود را پوشاندیم ، هنگامی که صبح شد به شهر رفتیم ، خانه ای را اجاره کردیم و چیزهایی را که که با خود از جزیره به همراه آورده بودیم را برای فروش از داخل لنج بیرون آوردیم . و یک سالی شده که از فراق و جدایی مادر فرزندانم اینگونه پریشان حالم .

راوی ادامه داده و میگوید :

من از شنیدن ماجرایش منقلب شدم و ساعتی را گریه کردم سپس به او گفتم : نمیتوان مانع قضا و قدر الهی شد ولی به تو پیشنهاد میکنم به زیارت امام رضا ( ع ) رفته و داستان خود را برای او بازگویی تا اینکه گره از کارت بگشاید زیرا امام رضا ( ع ) پدر یتیمان و پناهگاه درماندگان است .

زمانی که حرفم را شنید نور امیدی در قلبش شروع به تابیدن گرفت و با خدا عهد نمود چراغدانی ( لوستر ) را از طلای خالص ساخته و با پای پیاده به زیارت امام رضا ( علیه السلام ) رفته شکایت حال خود و داغ دوری همسرش را به او گفته ، از او بخواهد انها را دوباره به یکدیگر برساند. سپس چراغدان را ساخته و با پای پیاده به زیارت رفت تا به نزدیکی مشهد الرضا ( ع ) رسید .

کلید دار حرم مطهر ، امام رضا ( علیه السلام ) را در خواب میبیند که به او میگوید : فردا یکی از زائرانم وارد اینجا میشود پس به استقبال او برو .

هنگام صبح کلید دار حرم به همراه عده از بزرگان شهر به استقبال مرد رفته و مرد را با احترام و تقدیر فراوان وارد شهر کرده و چراغدان طلا را به روضه ی مبارکه برده و در جایگاهش قرار میدهند . مرد را نیز به خانه ای می برند و او نیز لباسهایش را عوض کرده ، غسل زیارت بجا آورده و داخل حرم مطهر میشود و شروع به دعا ، زیارت و استغاثه از امام ( ع ) برای همسرش میکند ، از امام بسیار خواهش میکرد تا اینکه پاسی از شب میگذرد ، از شدت گریه و توسل  سر به سجده میگذارد و از فرط خستگی به خواب میرود . در همین اثنا صدایی را می شنود که به او می گوید : از خواب بیدار شو ، همسرت را به نزدت بازگرداندم و او الان پشت روضه ی مبارکه منتظرت ایستاده است .

مرد گفت جانم به فدایت ، ولی درها بسته است .

امام رضا ( علیه السلام ) گفت : همان کسی که او را از آن جزیره ی دور به اینجا آورده قدرت باز کردن درهای قفل شده را نیز دارد .

مرد برخواست و به هر دری که می رسید ، در باز می شد تا اینکه به پشت روضه ی مبارکه رسید ، با کمال تعجب همسرش را همانگونه که در جزیره رها کرده بود آنجا دید در حالی که از شدت ترس به خود می لرزید ، به سمت او دوید و همسرش را در آغوش گرفت . از همسرش پرسید : چگونه توانستی به اینجا بیایی ؟؟؟

همسرش گفت : کنار ساحل نشسته و فکر میکردم ، چشمانم از شدت گریه  بسیار درد میکرد ، به ناگاه مردی جوان و زیبا که نور صورتش آسمانها و زمین را در آن شب تاریک روشن ساخته بود را دیدم ، نزدیکم آمد و دستم را گرفت و به من گفت : چشمانت را ببند ، و من چشمانم را بستم ، بعد از مدتی چشمانم را باز کردم و خود را در این بارگاه ملکوتی و مبارک یافتم .

لوگوی دوستان

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای امام رئوف محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.