تبلیغات
امام رئوف - کرامات امام رضا (ع)

کرامات امام رضا

سخن نگارنده


معجزات و کرامات امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام
منحصر به معجزات و کرامات حیات ظاهری آن حضرت علیه السلام نبوده، بلکه همه ساله، بارها و بارها در قالب های جدیدتری تکرار می شود زیرا به تصریح قرآن، برای ایشان مرگ، مانع از ابراز علائم حیات نیست؛ آنجا که می فرماید: و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموتا بل احیاء عند ربهم یرزقون " 1 ".
هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مرده مپندارید، بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. از طرفی، معجزات و کرامات ایشان، اختصاص به شفای بیماران

لا علاج نداشته و آنجا که صلاح بدانند مشکلات اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی، علمی، عقیدتی، روانی، سیاسی، و عاطفی کسانی را که دست به سویشان دراز کرده باشند حل می نمایند. آن حضرت به تنها دست شیعیان یا مسلمانان، بلکه دست هر کسی را که از هر آئینی رو به سوی ایشان آورده و ظرفیت و شایستگی لازم را دارا باشد می گیرد و از دریای پر تلاطم و مواج حوادث و مشکلات، بیرون می کشد. حیف است که این عنایات، کرامات و معجزات - که به روز اتفاق می افتند - در اختیار همگان قرار نگیرند: خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران آنچه ذکر شد بدان معنا نیست که ما دست از زندگی عادی و روزمره بشوییم و همواره در پی آن باشیم که هر مشکلی را از راه معجزه و کرامت، حل نماییم. دین اسلام نیز چنین راه حلی را به ما ننموده بلکه به ما سفارش کرده که برای برداشتن موانع از سر راهمان، راه طبیعی آن را بپیماییم. کاربرد معجزه و کرامت در اصل برای اثبات حقانیت ادعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا امام علیه السلام می باشد که گاه آن حضرات علیهما سلام نیز مشکلات لاینحل بندگان خدا را نیز از این راه، بر طرف می کنند. کاربرد این معجزات و کرامات در زندگی روز مره ی مردم، همانند کاربرد نمک در غذا است که غذای بدون نمک، چنگی به دل نمی زند ولی مقدار نمک در غذا نیز، حتما باید اندک و به اندازه باشد. در هر صورت، زیباترین جلوه ی این معجزات و کرامات، آنجا است
که انسان می بیند، مورد عنایت مولی قرار گرفته، که این از اصل رفع مشکل نیز مهمتر است! خدا را شاکرم که توفیقم داد اولین جلد از جدیدترین و مستندترین معجزات و کرامات امام رضا علیه السلام را در قالب داستان هایی جذاب و با ذکر سند و راوی، تقدیم شما عزیزان عاشق نمایم. اکنون که نسخه های جلد اول این کتاب به سرعت نایاب گشته است، چاپ دوم را با اضافه نمودن 64 صفحه تقدیم شما عزیزان می نمایم تا هم کرامات بیشتری را به استحضارتان رسانده باشم و هم کتاب با قیمت نسبتا مناسب تری در اختیارتان قرار گیرد. به امید خدا، در انتظار مجلدات بعدی این مجموعه ی کم نظیر - و از بعضی جهات بی نظیر - باشید. در پایان یاد آور می شوم که اکثر داستان های این مجموعه ی نفیس، از زبان راویان آنها روی نوار ضبط شده و موجود می باشد و برای تهیه و تنظیم آن، عده ای عاشقانه، وقت ها گذاشته و زحمت ها کشیده و حتی تمایل به ذکر نام خویش در این مقدمه نیز نداشته اند که من بر حسب وظیفه از پاره ای از آن عزیزان یاد می کنم: «حجه الاسلام و المسلمین حسین یعقوبی، استاد میر احمد سید نقوی و آقایان؛ محمد حسین محمد زاده، محمد تقی داروگر، فرهنگ باغبان و...». حسین صبوری

کرامت به زوار



چیز نادیده چه لذت دارد

آنکه دیدست و چشیدست بصیرت دارد

هر که نشناخت رضا را و اطاعت ننمود

از کجا، کی خبر از فیض و سعادت دارد؟

تا نیائی و نبینی تو جلال و کرمش

تو چه دانی که به زائر چه محبت دارد

رأفتش را بنما درک تو از نام رئوف

چون ز لطفش به خلایق همه رأفت دارد

ضامن آهوی وحشی شده تا دریابی

که به زوار و غریبان چه کرامت دارد

«آیه الله فخر المحققین شیرازی»

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


ناقل: آیه الله علم الهدی (عضو جامعه ی روحانیت مبارز تهران)
یکی از روزهای سال 1341 ه.ش بود که حضرت امام خمینی قدس سره مرا احضار فرمود تا مأموریتی به من محول نماید: - امروز بعد از ظهر به منزل ما بیا تا چند نامه را برای علماء و بزرگان چند شهر ببری و جواب آنها را هم بگیری و برایم بیاوری. می دانستم که حضرت امام قدس سره در آن نامه ها، علماء و بزرگان را به یک قیام و انقلاب اسلامی همه جانبه و سراسری فرا خوانده است. کمترین مجازات کسی که سازمان امنیت این نامه ها را در دست او می یافت اعدام بود. راستش را بخواهید ترس همه ی وجودم را فرا گرفته بود، اما هنگامی که آن همه ایمان و صلابت و اراده را در وجود و کلام امام قدس سره دیدم، توانستم به خدا توکل کنم و ترس و تردید را از خانه ی وجودم برانم و سکون و آرامش و اطمینان را میهمان سرای دل
خویش نمایم. اجازه نداشتم کلمه ای درباره مأموریتم را خانواده ام صحبت کنم. وقتی با آنها خداحافظی می کردم، اشک چشمانم را به محاصره ی خود در آورده بود. حس می کردم به سفری می خواهم بروم که بازگشت ندارد. وقتی از من پرسیدند: - چه خبرته؟! مگه دفعه ی اولته داری میری مسافرت؟! انگار می خواد بره سفر قندهار...! نزدیک بود بغضم بترکد و همه چیز را لو بدهم، اما خدا بند دلم را محکم کرد، درست مثل مادر حضرت موسی علیه السلام هنگامی که نوزاد عزیزش را گذاشت توی صندوق چوبی و سپردش به دست امواج خورشان رود نیل و فرستادش به سفری خطرناک، نامشخص و بی بازگشت! او هم در آن لحظه می خواست فریاد بزند، فریادی که تمامی ساحل نیل را در نوردد، از روی نیل بگذرد و به گوش فرعون برسد و خواب آشفته اش را آشفته تر کند و او را از فروپاشی تخت و تاجش در آینده ای نه چندان دور، مطلع سازد. اما خدا قلب او را محکم کرد و نگذاشت که جیغ بزند و همه چیز را خراب کند. باید زودتر می رفتم. هوا حسابی تاریک شده و تا ساعت ده شب چیزی نمانده بود. عصر، خدمت امام قدس سره رسیده بودم اما هنوز نامه ها آماده نبودند. هنوز داشتند می نوشتند. دوست نداشتند نامه ها را بدهند خطاط بنویسد. ترجیح می دادند دستخط خودشان باشد. اینجوری هم اعتبار نامه ها بیشتر می شد و هم از نظر امنیتی بهتر بود، یعنی هیچکس از مضمون نامه ها مطلع نمی شد، حتی آقای خطاط!
نامه ها را به دست من سپردند، فرمودند: همین امشب، پیش از آن که هوا روشن شود از قم خارج شوید. نباید کسی از رفتن شما مطلع شود. مبادا در بین راه تهران در جایی توقف کنید. نامه ها را به بزرگان برسانید و جواب آنها را نیز بگیرید و برای من بیاورید. اما قبل از هر کاری بروید مشهد. به منزل پدری تان هم نروید. وضو بگیرید و یکراست مشرف شوید به محضر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام و این عبارت را از طرف من بگویید: امر بسیار عظیمی را تصمیم گرفته ایم که تکلیف است. چنانچه مورد تأیید شماست ما را تأیید کنید و چنانچه مورد نظر مقدستان نیست هم اکنون ما را از آن بازدارید. نامه ها برای شهرهای مشهد، تربت حیدریه، بیرجند، زاهدان و چند شهر دیگر بودند. دقیقا طبق دستور حضرت امام قدس سره عمل کردم. وقتی مقابل ضریح حضرت رضا علیه السلام ایستادم و پیام امام خمینی قدس سره را برای ایشان قرائت نمودم، تمام وجودم داشت می لرزید. با تمام وجود، امام معصوم علیه السلام را در برابر خود حس می کردم و او را زنده، شاهد، حاضر و ناظر می یافتم. پیام را که ابلاغ نمودم احساس سبکی کردم. انگار بار سنگینی را از روی دلم برداشته باشند. هر کس نامه ی امام قدس سره را از من دریافت می نمود، آن را باز می کرد، می خواند،
می بوسید و بر روی سر و چشم می نهاد. شیرین ترین خاطره ی من در این سفرهای مأموریتی سرنوشت ساز، مربوط بود به شهر زاهدان. وقتی آیه الله کفعمی که امام جمعه ی شیعیان در آنجا بود، پیام حضرت امام قدس سره را دریافت نمود، چون ابر بهاری از دیدگان اشک شوق فشاند و گفت: این عنایت و لطف خاص خداوند است که شما را این چنین به موقع به اینجا رساند، آنهم با آن نامه ی سلیمانی! امشب، شب جمعه است و ما فردا نماز جمعه داریم. هفته ی پیش، من به همراه گروهی از شیعیان در نماز جمعه ی برادران اهل سنت به امامت قاضی عبدالمجید شرکت نمودم. این هفته قرار است که قاضی عبدالمجید به همراه سایر بزرگان اهل سنت بلوچستان که در زاهدان زندگی می کنند در نماز جمعه ی ما شرکت کنند. این بهترین فرصت است که پیام حضرت آیه الله خمینی را به همه ی مردم ابلاغ کنیم و از آنها برای قیام به رهبری ایشان بیعت بگیریم... شبانه طاقه پارچه ی سفید بزرگی فراهم شد و پس از نوشتن مطالبی بر روی آن، به عنوان تومار جهت امضای مردم، بر سر در مسجد نصب گردید. نماز جمعه ی با شکوهی بر پا شد و در حالی که قاضی عبدالمجید و همراهانش در کنار من، در صف اول حضور یافته بودند، آیه الله

کفعمی در حالی که کفن بر تن و شمشیر در یک دست و نامه ی امام خمینی قدس سره را در دست دیگر داشت در محل ایراد خطبه های نماز ظاهر شد و با صدای بلند و شجاعت تمام، نامه را برای مردم خواند و بوسید و بر چشم نهاد و فریاد برآورد که؛... ای مردم! این ندایی است که از جانب خدا آمده است. اگر لبیک می گویید بعد از نماز جمعه، آن تومار را امضا کنید... نماز جمعه که تمام شد، نمازگزاران شیعه و سنی، برای امضای تومار بر یکدیگر سبقت می گرفتند. دیدن این صحنه، اطمینان را در قلب من ایجاد کرد که؛ «امام رضا علیه السلام اجازه فرموده اند که این انقلاب، آغاز شود». وقتی خدمت حضرت امام خمینی قدس سره رسیدم، تومارها و نامه های فراوانی از شهرهای مختلف به دست ایشان رسیده بود. گزارش سفرهایم را که دادم، فرمودند: انشا الله حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام ما را تأیید می فرمایند و بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کنیم. و با این جمله، نهضت بزرگ امام خمینی قدس سره آغاز شد. یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
آخرین مطالب ارسال شده